دفترچه یادداشت

دفترچه یادداشت

سیاهه‌ی صدتاییِ رمان (از آقا رضای امیرخانی)
اولا صد تا بیش‌تر شد، گفتیم صد و ده تا بشود تیمنا و تبرکا، آن هم نشد! می‌توانید خودتان تا صد و ده را پر کنید. ثانیا برای بعضی از کتاب‌ها که ترجمه‌های متعدد داشت، ترجمه‌ی به‌تر را -به انتخابِ خودم!- برگزیدم. ثالثا نه کسی با خواندنِ رمان بی‌دین می‌شود، نه دین‌دار، این هر دو، کارِ آخوند است! رابعا این‌چنین سیاهه‌ای را آن‌چنان که پیش‌تر گفته‌ام، قدیم‌ها ناصرزاده‌ی عزیز به ما -به دوستانم و نه به من!- پیش‌نهاد کرده بود، اما از آن‌جا که سیاهه‌ی وی را نیافتم، سیاهه‌ی خود را نوشتم، که یحتمل حذف و اضافاتی دارد. خامسا شاید بعضی از رمان‌های تازه منتشر شده مثلِ "سورِ بز" از دستم در رفته باشند، اما از آن‌طرفِ قضیه شاید بعضی از رمان‌های قدیمی را نیز فراموش کرده باشم، مثلِ "هکلبری فین" یا "تام سایر". این به آن در. سادسا در این سیاهه‌ی رمان، کتاب‌هایی وجود دارند که اصالتا رمان نیستند، مثلِ "هفت روزِ آخر" رضا بایرامی. سابعا اگر پنج دقیقه‌ی دیگر به من وقت می‌دادند، نامِ بیست رمانِ دیگر را اضافه می‌کردم، و یحتمل نامِ ده کتاب را نیز حذف. اما به هر رو شما می‌توانید مطمئن باشید که از این صد و اندی، دستِ کم پنجاه تا را باید (حتا در دورانِ سپری‌شده‌ی بایدها و نبایدها!) باید خواند... ثامناً -که خیلی سخت است- همان هشتماً! بعضی از جاهای خالی را که بدجوری توی ذوق می‌زد با توضیحاتی بی‌ربط پر کرده‌ام. ترتیب هم کاملا تصادفی است. تاسعاً این قلم آن‌قدر از استعداد و فروتنیِ توامان برخوردار می‌باشد که کارهای خودش را در این سیاهه نیاورده باشد. منتقدانِ گرامی بی‌جهت دنبال‌شان نگردند!!!

 

ردیف
نام کتاب نویسنده مترجم ناشر توضیح
١
خانواده من و باقی حیوانات جرالد دال     رابطه‌ی رمان و تجربه‌ی شخصی چشمه
٢
خداحافظ گاری کوپر رومن گاری        رومن گاری حتا اگر فقط همین یک کتاب را نوشته بود، باز هم عشقِ من بود!
 
٣
 لیدی ال  رومن گاری مهدی غبرایی   ناهید  
٤
اگر شبی از شبهای زمستان مسافری... ایتالو کالوینو  لیلی گلستان    بی‌نظیر است. اما بگذارید برای رمانِ پنجاهم به بعد
٥
شوالیه ناموجود ایتالو کالوینو  شهدی چشمه  
٦
مارکو والدو  ایتالو کالوینو نوجوانانه  سروش  
٧
جنگ و صلح لئو تولستوی  حبیبی   متاسفانه امسال هنوز نخوانده‌امش. برای بار پنجم البته!
٨
آنا کارنینا لئو تولستوی      
٩
برادران کارامازف  فئودور داستایوسکی     جهانی گنده‌تر و پیچیده‌تر از جهانِ بزرگ و پیچیده‌ی ما!
١٠
قمارباز فئودور داستایوسکی      
١١
مرشد و مارگریتا میخائیل بولگاکف  عباس میلانی   تنویر  
١٢
داستان پداگوژیکی آ. ماکارنکو      بخوانیدش، اگر در مدرسه درس داده‌اید و با بچه‌ها دوست بوده‌اید حتا اگر در مدرسه درس خوانده‌اید و با معلم‌ها دشمن بوده‌اید.
١٣
١٩٨٤ جرج ارول صالح حسینی    
١٤
کاتالونیا جرج ارول عزت‌الله فولادوند    در تبدیلِ خاطره به قصه.
١٥
قلعه حیوانات جرج ارول     اولین داستانی است که من خواندم به زحمت البته اما در اوایلِ دوره‌ی دبستان.
١٦
پیرمرد و دریا ارنست همینگوی نجف دریابندری   پایینی قشنگ‌تر است.
١٧
وداع با اسلحه ارنست همینگوی      
١٨
خوشه‌های خشم جان استاین بک      
١٩
موش‌ها و آدم‌ها جان استاین بک      
٢٠
پایان سلطنت کوتاه پیپن چهارم جان استاین بک     بخوانید تا ببینید شکستنِ آرمان‌های یک چپِ امریکایی را. مانیفستِ شکست.
٢١
جنگل اپتون سینکلر      
٢٢
ناطور دشت جی.دی. سالینجر محمد نجفی   بخوانیدش اگر١٨ساله‌اید یا١٨ساله بوده‌اید، یا خواهید  شد.
٢٣
بالاتر از هر بلندبالایی جی.دی. سالینجر      
٢٤
فرانی و زویی جی.دی. سالینجر      
٢٥
دنیای شگفت‌انگیز نو آلدوس هاکسلی سعید حمیدیان کارگاه هنر  
٢٦
خشم و هیاهو ویلیام فاکنر صالح حسینی    
٢٧
 زنده به گور ویلیام فاکنر نجف دریابندری    از رمانِ پنجاهم به بعد به درد می‌خورد.
٢٨
لبه تیغ سامرست موآم      در زمانِ خودش خیلی تاثیرگذار بود.
٢٩
بیلی بتگیت  ادگار لارنس دکتروف  بهزاد برکت   مدرن در عینِ ساده‌گی.
٣٠
سلاخ خانه شماره پنج کورت ونه‌گات جونز ع.ا. بهرامی    
٣١
نام گل سرخ اومبرتو اکو    شباویز  
٣٢
شاه‌زاده کوچولو  آنتوان دو سنت اگزوپری احمد شاملو   فقط به این دلیل که مترجم به متن وفادار نبوده، خیلی کار خوبی از آب در آمده است.
٣٣
پرواز شبانه آنتوان دو سنت اگزوپری پرویز داریوش   اساطیر  
٣٤
سیمای زنی در میان جمع هاینریش بل  مرتضی کلانتریان  آگه  
٣٥
سیمای مرد هنرآفرین در جوانی جیمز جویس     دستت چو نمی‌رسد به اولیس دریاب کنیزِ مطبخی را
٣٦
دوبلینی‌ها جیمز جویس      
٣٧
بنال وطن  آلن پیتون سیمین دانشور خوارزمی  
٣٨
نوشتن همین و تمام مارگریت دوراس  قاسم رویین  نیلوفر  
٣٩
 امیلی ال مارگریت دوراس  شیرین بنی احمد چکامه  
٤٠
عاشق مارگریت دوراس  قاسم رویین  نیلوفر  
٤١
مون بزرگ  آلن فورنیه  مهدی سحابی مرکز  
٤٢
زوربای یونانی نیکوس کازانتزاکیس     بی‌نظیر، خاصه دیالوگ‌های زوربا مطمئن باشید که از فیلمش قشنگ‌تر است.
٤٣
مسیح بازمصلوب نیکوس کازانتزاکیس      
٤٤
رفیق اعلی کریستیان بوبن پیروز سیار    یک کارِ متفاوت.
٤٥
بیگانه  آلبر کامو  جلال آل احمد    
٤٦
دنیای سوفی  یوستین گاردر      
٤٧
دنیای تئو کاترین کلمان مهدی سمسار    
٤٨
والس خداحافظی میلان کوندرا عباس پژمان    البته از شخصیتِ کوندرا بدم می‌آید...
٤٩
خانواده جولای نادین گوردیمر  لیلی مصطفوی    
٥٠
فضیلت‌های ناچیز ناتالیا گینزبورگ محسن ابراهیم   قصه نیست، اما بی‌نظیر است.
٥١
 شهر و خانه ناتالیا گینزبورگ  محسن ابراهیم    
٥٢
والنتینو ناتالیا گینزبورگ سمانه سادات افسری    
٥٣
دیروزهای ما  ناتالیا گینزبورگ      
٥٤
سفر به انتهای شب  فردینان سلین     جلال از این کتاب به نیکی یاد کرده است. نسبتِ تجربه با رمان...
٥٥
جزیره  روبر مرل  فرهاد غبرایی    
٥٦
مرگ کسب و کار من است روبر مرل  احمد شاملو    
٥٧
خرمگس اتل لیلیان ونییچ      امیرکبیر
٥٨
سیذارتا هرمان هسه  پرویز داریوش   هسه برای نوجوانی عالی است.
٥٩
اسپرلوس هرمان هسه  پرویز داریوش    
٦٠
دمیان هرمان هسه      
٦١
آتالا و رنه شاتو بریان     عاشقانه‌ای اروپایی رمانتی‌سیسم مفرط.
٦٢
ابله فئودور داستایوسکی      
٦٣
جنایت و مکافات فئودور داستایوسکی      
٦٤
اینجه ممد(سه گانه آن سوی کوهستان) یاشار کمال   زمان  یواشکی با کلیدر مقایسه‌اش کنید.
٦٥
اگر مار را بکشند یاشار کمال  رضا سیدحسینی    
٦٦
آوریل شکسته اسماعیل کاداره قاسم صنعوی    
٦٧
 ژنرال ارتش مرده اسماعیل کاداره  مجید حاتم    
٦٨
موز وحشی ژوزه مارو د واسکونسولوس عباس پژمان    پیرمرد دروغ‌گویش حرف ندارد.
٦٩
ژنرال در هزارتوی خود گابریل گارسیا مارکز      
٧٠
عشق سالهای وبا گابریل گارسیا مارکز      
٧١
وصیتنامه اسپانیایی آرتور کویستلر سیروس سهامی    
٧٢
دروازه‌های بهشت خولیو کورتازار بهمن شاکری    
٧٣
 پوست انداختن کارلوس فوئنتس عبدالله کوثری   روایتی غریب...
٧٤
کوری ژوزه ساراماگو مینو مشیری    
٧٥
پدرو پارامو خوان رولفو احمد گلشیری   بی‌نظیر. بخورد تو سرِ ما بچه‌مسلمان‌ها
٧٦
کتابخانه بابل خورخه لوییس بورخس کاوه سیدحسینی    
٧٧
تس تامس هاردی     مثلِ نقاشیِ آب‌رنگ...
٧٨
داستان‌ دو شهر چارلز دیکنس      
٧٩
مادام بواری گوستاو فلوبر     هنوز صحنه‌ی بازار مکاره و صحنه‌ی سم خوردن را به یاد دارم...
٨٠
بلندی‌های بادگیر  امیلی برونته      
٨١
هملت شکسپیر      
٨٢
نان و شراب ایگنیاتسیو سیلونه     یواشکی مکتب دیکتاتورها را هم بخوانید، رمان نیست...
٨٣
فونتامارا ایگنیاتسیو سیلونه      
٨٤
پابرهنه‌ها زاهاریو استانکو  احمد شاملو    
٨٥
پزشک دهکده فرانتس کافکا      رمان نیست! اما زیباست...
٨٦
کلیدر محمود دولت آبادی      
٨٧
جای خالی سلوچ محمود دولت آبادی      
٨٨
 روزگار سپری شده مردم سالخورده محمود دولت آبادی     خیلی به‌تر است از کلیدر به لحاظِ روایت منتقدان این کار را نابخردانه تحویل نگرفتند، نتیجه‌اش: سلوک که...
٨٩
سووشون  سیمین دانشور     دروغ‌چرا؟ روزی که سووشون را خواندم با چیزی به نامِ رمانِ ایرانی آشنا شدم.
٩٠
مدیر مدرسه جلال آل‌احمد     این همه کتاب، آن‌وقت اسمی از جلال نیاید؟ هیهات ما ذلک الظن بی!!!
٩١
شازده احتجاب هوشنگ گلشیری     کاش تعلیقِ اخوت قبل از این کار نوشته می‌شد. تعلیق فقط فضل تقدم ندارد.
٩٢
همسایه‌ها احمد محمود      
٩٣
مدار صفر درجه احمد محمود      
٩٤
سفر به گرای ٢٧٠ درجه  احمد دهقان     شاید به‌ترین رمان جنگ.
٩٥
پستی محمدرضا کاتب     به نظرم از هیس به‌تر باشد. ٥٠ ص اولش بسیار خوب است. بقیه‌اش اِی...
٩٦
هفت روز آخر محمدرضا بایرامی      رمان نیست، اما هر نویسنده‌ی ایرانی باید بخواندش.
٩٧
مثل همه‌ی عصرها زویا پیرزاد      از چراغ‌ها را... به‌تر است. راستی رمان نیست‌ها!!
٩٨
ثریا در اغما اسماعیل فصیح     فقط به خاطر دوستم فروزانفر!
٩٩
ویکنتِ شقه شده  ایتالو کالوینو      
١٠٠
خانواده‌ی تیبو        یک کارِ سیاسی اما زیباو انسانی.
١٠١
سنگ صبور صادق چوبک      
١٠٢
        این‌جا قبلا بوف کور را نوشته بودم. اما خودم اصلا دوستش ندارم. برای همین خطش زدم.
١٠٣
بارون درخت نشین ایتالو کالوینو      
١٠٤
سنگ‌اندازانِ غارِ کبود داوود غفارزادگان   سوره مهر  
١٠٥
روی ماه خداوند را ببوس مصطفا مستور   مرکز  
١٠٦
مرغان شاخسارِ طرب کالین مک کالوی      از پرنده‌ی خارزار به‌تر است.
١٠٧
صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز     رمان را از مرگ اروپایی نجات داد...
١٠٨
مجمع الجزایر گولاگ  الکساندر سولژنیستین      
١٠٩
مسخ فرانتس کافکا     یک‌هو درباره مسخ ناباکوف را هم بخوانید.
١١٠
         
۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۴

دیشب -پنج‌شنبه شب- جلسه‌ی آخرِ ماهِ هیاتِ‌مان بود؛ هیاتِ خدمت‌گزارانِ اهلِ بیت، ان‌شائ‌الله! پای‌دارترین چیزی که از بر و بچه‌های ما به جا مانده است، از میانِ جشن‌واره‌ها و شبِ شعرها و المپیادها و مسابقه‌ها و کارسوق‌ها و مسافرت‌ها و مدال‌ها و رتبه‌ها و پست‌ها و مقام‌ها و جایزه‌ها و... دیر شروع کردیم و دیرتر هم تمام کردیم و کمیلی خوانده شد و به غذای نذریِ هیات اطعام شدیم و بعضی رفتند و... یک‌هو دیدیم حالِ همه‌مان خراب است. بغض گلوهامان را انگار گرفته بود. احمد آقای محبیِ آشتیانی که در روزگارِ غربتِ فتنه، شب‌هایی می‌رسید که تنها تکیه‌گاهِ من، قامتِ بلندش بود، ساعت را نگاهی کرد و گفت شب از نیمه گذشته است، عاشورا بخوانیم.

وه که چه زیارتِ عاشورایی بود... می‌دانی، بینِ خودمان باشد، حتا مشتری‌های خدا نیز آن ساعتِ شب، کمیل‌شان را خوانده بودند و رفته بودند. فقط مانده بودند مشتری‌های ابی‌عبدالله... مشتری‌های یوسفِ فاطمه! مشتری‌های خدا به همان "ان تهب لی فی هذه اللیله و فی هذه الساعه" که می‌رسند، کارشان تمام می‌شود با درگاهِ الهی. مردانه‌گی می‌کنند و تا پایانِ دعا را صبر می‌کنند. خدا اجرشان بدهد. اما مشتریانِ ابی‌عبدالله جورِ دیگری هستند... سرشتِ من ملکِ خلق آن‌چنان نسرشت، که التماس کنم ای خدا بهشت... بهشت...
احمد آقا از خصائصِ شیخِ شوشتری می‌خواند. آن‌جا که با طرائف و ظرائفی احکامِ فقهی یا آیین‌نامه‌های اداریِ ورود به بهشت را با حماسه‌ی حسینی در هم می‌آمیزد...  حتا فقط برای فهمِ این‌گونه متون نیز باید ریاضت کشید و ریاضت نیست مگر نوکری... به داغِ بنده‌گی مردن بدین در، به‌جانِ او که از ملکِ جهان به...
میانه‌ی زیارت بودیم، زیارتی که شاید فردا روز تجدیدِ چاپش کنند در ورسیونِ بی‌لعن و بی‌نفرین! با خودم فکر می‌کردم که به فرضِ محال اسلامی داشتیم با همه‌ی آن‌چه هست، فقط بدونِ ابی‌عبدالله... آن وقت چه کسی جلوِ امریکا می‌ایستاد؟

***

بگذریم، چند باری در طولِ زنده‌گی‌ام این حالِ خوش را بیرون از مسجد و هیات و مواقفِ مشخصِ مذهبی نیز داشته‌ام. از آن‌هایی که یادم مانده است، یک‌بار شش سالِ پیش بود، در طلائیه؛ ستادِ تفحص. وقتی میر فیصلِ باقرزاده ایستاده بود کنارِ خاک‌ریزی و سرِ شهدا داد می‌کشید که: "بس است، چه‌قدر نازتان را بخرم؟ خسته شدم دیگر! چه‌قدر قایم‌باشک بازی..."
دشتِ بی‌آب و علف ناگاه در مقابلِ چشمانم رنگ عوض کرد. انگار پیراهنِ خاک‌آلودش را در آورد. گوشه به گوشه کسانی بودند زنده‌تر از من و تو که نگاه‌مان می‌کردند و پوزخند می‌زدند. "همین‌جا جای‌مان راحت‌تر است..."

***


و امروز جمعه همه‌ی ترسِ من از آن بود که حالِ خوشِ دیشب را از دست بدهم. چند کتاب دستم بود که می‌خواستم این هفته راجع به آن‌ها بنویسم.
اما اتفاقی و حسبِ توصیه‌ی جنابِ سرهنگی در لوح کتابِ نیمکت‌های سوخته را به دست گرفتم. کم از ساعتی بیش‌تر طول نکشید، اما... قانا، طلائیه و حتا زیارتِ عاشورا، همه در نیمکت‌های سوخته بودند...
۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۲:۰۰

چیزهایی هست مالِ انقلابِ اسلامی. این چیزها بس که در زمان جریان دارند، صاحب ندارند. این چیزها مؤلفه‌های تمدنِ جدیدِ ما هستند. جورِ دیگری هم می‌توان این‌چیزها را تعریف کرد. یک تعریفِ سلبی. این‌ چیزها تفاوتِ دو دوره‌اند. تفاوتِ دوره‌ی پیش از انقلابِ اسلامی و دوره‌ی پس از آن. و این‌ها، فرزندان معنوی خمینی‌اند؛ بماند که در این روزگار، گروهی حتی خمینی(ره) را هم به عنوان تفاوت پیش و پس از انقلاب نمی‌شناسند.

در سینما به گمانِ من حاتمی‌کیا جزوِ این تفاوت‌هاست. پیش‌تر هم در نقدی روی روبانِ قرمزش نوشته بودم: "این همه وزیر و وکیل که صبح تا شب از سینمای دینی و هنر دینی دم می‌زنند، باید بدانند که مدیونِ حاتمی‌کیا هستند. اگر نبود حاتمی‌کیا با یک مشت صحنه‌ی کلوزآپِ معنویت و دو سه تا الموت لصدام و فصولِ مستوفایی در رمبوبازی، هرگز نمی‌شد دم از این حرف‌ها زد. از این طرف حجاب و عرفانِ کشکی و از آن طرف رقص و لات‌بازی را که بگذارید کنار، حاتمی‌کیا مهم‌ترین تفاوتِ سینمای پیش از انقلاب و پس از آن است." رسولِ ملاقلی‌پور و کمالِ تبریزی هم فیلمِ جنگ ساخته‌اند. مجید مجیدی و میرکریمی هم فیلمِ دینی ساخته‌اند. اما ابراهیمِ حاتمی‌کیا صاحبِ "آن"ی است که روحِ کارش را گره می‌زند به انقلاب اسلامی.

در شعر و ادبیات، علیِ معلمِ دامغانی به همین دلیل ویژه است. شاعرِ جنگ و شاعرِ انقلاب کم نداشته‌ایم. اما معلم در شعر به زبان و سبکی دست پیدا کرد، که در عینِ کهنه‌گی و استواری بر شانه‌ی سنت، همه چیزش نو بود. معلم از قالبِ کهنه‌ی مثنوی و وزنِ بلند، چیزی را آفرید که پیش از او هرگز ندیده بود کسی. یک آفرینشِ اصیل و بومی و غیرِ ترجمه‌ای. آفرینشی که پوپری‌ها هیچ‌گاه تحویلش نخواهند گرفت و هایدگری‌ها هرگز فهمش نخواهند کرد!

صدق و کذبِ آن‌چه این‌جا می‌نویسم بیش از هر چیز به زمان احتیاج دارد، تا او که غربال دارد از پیِ کاروان بیاید و...

اما در هنرهای تجسمی (از نقاشی بگیر تا حجم و...) چاره‌ای نداریم مگر این که از حمید عجمی نام ببریم. حمید عجمی از خطِ کوفی و نستعلیق و ثلث و نسخ چنان چیزی ساخت که دیگر حتا به زمان نیز نیازی نداریم تا وی را به بزرگی یاد کنیم. فراموش نکنیم، عجمی نیز همان تفاوت است، این‌بار در عرصه‌ای دیگر. عجمی تفاوتِ هنرهای تجسمی پیش از انقلابِ اسلامی و بعد از آن است.

۱۵ آذر ۹۵ ، ۰۹:۳۸

در حرم اباعبدالله هیچ جا مکتوبی از اذن دخول نصب نشده است.


دسته دسته سردار و امیر و مدیر و رییس در جریان سفر ما بودند. مجوز حاضر بود، ماشین کولردار هم آماده بود. قرار بود خیلی دیپلماتیک به عراق بیاییم... نشد... از اهواز رفتیم مهران... نصف شب بود. بعد از ده ساعت پیاده‏ روی تازه فهمیدم که برای زیارت اباعبدالله چگونه باید رفت...

به جای رییس و مدیر و آدم فرهنگی، با چند کشاورز ورامینی و یک پیرزن و پیرمرد خراسانی همراه بودم... پیرمرد هشتاد ساله بود. پابه ‏پای ما دوازده ساعت پیاده آمد تا مرز را رد کردیم. کشاورز بودند. الان فصل دروست. گفتم محصول چه می‏شود؟ گفت امام حسین را رها کنم به خاطر محصول؟ افتاد و سرش شکست. دیگر مطمئن بودیم که به مرز نمی‏رسد. محسن مؤمنی به‏ اش گفت حاجی شما ثوابت را برده‏ای... گفت ثواب یعنی چه... من باید حسین را ببنیم... امروز بعد نماز صبح در حرم دیدمشان. با گامهای کوتاه، تند تند قدم بر می‏داشتند... مثل دو تا کبوتر... نه مثل دو تا جوجه... از خدا خوستم مرا با آنها محشور کند.

۱۵ آذر ۹۵ ، ۰۹:۳۳

کتاب نخوانی! (از رضا امیرخانی)


بخت زد و فراغتی حاصل شد تا پانزدهمین نمایش‌گاهِ بین‌المللیِ کتابِ تهران را به صورتِ زنده و مستقیم ببینم. گفتنی نیست که خلافِ آمارهای رایج و لب‌خندپراکنی‌های مجریان، امسال نمایش‌گاه خلوت‌تر از سالیانِ پیش بود و اندک جنب و جوشی هم اگر بود، از دبیرستانی‌جماعت بود که آمده بودند آخرِ سالی، تقلبِ آسان و هزارنکته و حل‌المسائل و از این دست بخرند و سرِ این نظامِ آموزشیِ دو دره گول بمالند...

*سوالی اساسی، چرا سیرِ صعودی استقبالِ مخاطبان از نمایش‌گاه‌های کتاب، به ناگاهان چنین فرو افتاد؟

- فواره چون بلند شود، سرنگون شود. این را دراویشِ خیابانی کثرالله امثالهم که در نمایش‌گاه فراوانند، می‌گویند.

- مردم مطالعه نمی‌کنند. این را پژوهش‌گرانی می گویند از جنمِ پژوهش‌گرِ ارج‌مندِ فرصت‌طلب که خود را انگلِ وزارت‌خانه‌ای، بنیادی، خراباتی، چیزی بکند و دو-سه سالِ حقوقِ یامفت بلّعت کند.

- کتاب‌ها کیفیت ندارند. این را دانش‌جویانِ فنی می‌گویند.

- کتاب‌سازی بی‌داد می‌کند. این را دانش‌جویانِ ادبی می‌گویند.

- کتاب‌ها بیمارند. این را دانش‌جویانِ پزشکی می‌گویند.

- قیمت‌ها سنگین است. این را همه می‌گویند.

- کتاب‌ها را شیک چاپ نمی‌کنند. این را خواص‌الناسی می‌گویند که کنارِ استخرِ نمایش‌گاه روی چمن‌ها فرش می‌اندازند و قابلمه‌ی استانبولی‌پلو روی گازِ پیک‌نیکی بار می‌گذارند.

اما این نوشتار چه می‌گوید؟ این نوشتار با همه‌ی این اقشارِ فرهنگی هم‌زبان است و گفته‌های ایشان را تایید می‌کند. اما گمان می‌زند که گفته‌های ایشان نیز معلول است...

در ایران تعداد عناوین کتاب چاپ شده در سال 1380 سی و یک هزار عنوان بود و در آمریکای شمالی یازده هزار .
جمعیت امریکای شمالی را با جمعیت کشورمان قیاس می‌کنیم. جمعیت امریکا و کانادا حدوداً ٧/٤ برابر جمعیت کشور ماست.  اگر تعدادِ عناوین را -به درستی- هم‌بسته با تعدادِ نویسنده‌ها بدانیم، ما ١٣ برابر بیش‌تر نویسنده داریم. آیا این بدان معنا است که به لحاظِ فرهنگی بالنده‌گیِ بیش‌تری داریم؟ ١٣ برابر نویسنده داشتن آیا ضامنِ کیفیتِ کتبِ ما نیز هست؟ اصالتاً چه برداشت‌هایی از این رقم می‌توان داشت؟


اولی، خوش‌بینانه‌ترین برخورد: چون ما ١٣ برابر نویسنده داریم، پس بیش‌تر اهلِ مطالعه و تحقیق هستیم. نویسنده‌گانِ فعال‌تری داریم. مولدِ علم و حرفِ تازه هستیم. حرف داریم و مجبوریم کتاب چاپ کنیم و از این دست.

دومی، برخورد واقع‌بینانه است؛ از آمارِ مذکور به صورتِ مستقیم و بی هیچ اما و اگر و ان‌قلتی می‌توان نتیجه گرفت که در ایران نویسنده شدن و کتاب چاپ کردن، اصالتاً ١٣ برابر راحت‌تر از امریکا است.

آمار درج شده و عدمِ استقبال از نمایشگاه‌ها حکایت از آن دارد که مردم از تعددِ آثار به فغان آمده‌اند. جامعه‌ی مخاطبان قدرت تفکیکِ سره از ناسره را از دست داده است. البته در هیچ جای دنیا هم قرار نیست جامعه‌ی مخاطب به تنهایی سره از ناسره را تفکیک کند، این وظیفه‌ی جامعه‌ی منتقدان است.

مردم اعتمادشان را به جامعه‌ی منتقدان از دست داده‌اند. احسنتِ یک منتقدِ با بیش از پنجاه سال سابقه در هر جای دنیا به معنای فروش دستِ کم یک چاپ از کتاب است. اما این‌جا فلان منتقد هزار بار فریاد می‌زند که کتاب فلانی جزوِ ده کتاب برتر تاریخِ ادبیاتِ ایران است و باز هم هیچ مخاطبِ شیر پاک خورده‌ای حاضر به خریدنِ کتاب نمی‌شود. چرا مخاطب به چنین منتقدی -با پنجاه سال سابقه- اعتماد ندارد؟ واضح است. جامعه‌ی منتقدانِ ما، چپ و راست، انقلابی و ضدانقلاب، خودی و غیر خودی و هر افرازِ دیگری از این دست، تنها به روابطِ خاله‌زنکی و فک و فامیلی دل‌خوش کرده‌اند. و مهم‌ترین خاصه‌ی اهلِ هنر، یعنی صداقت را از دست داده‌اند...


در ایران تعددِ ناشر داریم. تازه این درصدِ عظیم فقط برای عدمِ ابطال پرونده مجبورند سالی چهار کتاب چاپ بزنند و آخرِ سال بیافتند دنبالِ نویسنده‌گانِ کتاب‌های بیست صفحه‌ای. وقتی مجوزِ نشر را با بیل توزیع کنیم، اوضاع از این به‌تر نمی‌شود. دولت چیزهایی دارد که برای خودش مجانی است، اما برای مردم گران.ارشاد به هر طلب‌کاری -مادی یا معنوی- در هر دوره‌ای -چپ یا راست- به عنوان اولین پیش‌نهاد مجوزِ نشر تقدیم می‌نمود.


حمایت:
و حالا ببینید که چه مایه مضحک است کارِ سازمان‌ها و نهادها و انجمن‌هایی که خود را مکلف به حمایت از نویسنده می‌دانند. یعنی مثلا در کرنا می‌نوازند که ما از نوقلمان حمایت می‌کنیم یا از نویسنده‌گانِ آثارِ مربوط به فلان موضوع یا... توی مملکتی که نویسنده شدن و کتاب چاپ کردن ٥٠ برابر آسان‌تر است، کاری نیاز به حمایت -برای چاپ- پیدا می‌کند که بیش از پنجاه برابر! ضعیف‌تر از ضعیف‌ترین کارِ ممالکِ دیگر است!


ای کاش این جماعت به عوضِ حمایت، گرهی از کار فروبسته‌ی توزیع و معرفی و فروشِ آثارِ خوب بگشایند...


توی مملکتی زنده‌گی می‌کنیم که عوضِ کتاب خواندن، مردم را به کتاب نوشتن ترغیب می‌کنیم. به هر فرهنگ‌سرای دور و بر منزل‌تان مراجعه کنید. کلی کلاسِ داستان‌نویسی پیدا می‌کنید، اما آیا یک جا را پیدا می‌کنید که شما را به داستان خواندن ترغیب کند؟ مگر می‌توان بدونِ کتاب خواندن کتاب نوشت؟ کلاس‌های کیلوییِ داستان‌نویسی از دلایلِ عمده‌ی وفورِ نویسنده‌های غیرِ حرفه‌ای است.


مخاطبِ غیرِ حرفه‌ای؟!
همه عادت داریم که در پایان همه‌ی کاسه‌ کوزه‌ها را بر سرِ مخاطب بشکنیم که کتاب نمی‌خواند و برای کتاب هزینه نمی‌دهد و... کدام کتابِ خوب را به مخاطب داده‌ایم و او نخوانده است؟

منصفانه اگر یک بار برویم داخلِ رستورانی و یک ساندویچ بخریم و بعدش از مزه‌اش عق‌مان بگیرد، آیا حاضریم دوباره به همان رستوران برویم و غذای دیگری را سفارش بدهیم؟ تازه این برخورد فقط برای ساندویچی است که از مزه‌اش خوش‌مان نیامده است. وای به روزی که دور از جان مسموم هم بشویم و کارمان به بیمارستان بکشد... و قطعاً برای چیزی که در کله‌مان فرو می‌کنیم ارزشِ بیش‌تری قائل می‌شویم تا آن چیزی که در دست‌گاهِ گوارش... 
مردم حق دارند که کتاب نخوانند... منصفانه ببینیم اگر کسی به همین نمایش‌گاهِ کتاب برود و صد کتاب را به صورتِ تصادفی بردارد -حتا غیرِ تصادفی- چند کتابِ خوب، کتابی که پشتش حرفی باشد، زحمتی و دودِ چراغی و فکری و نثری و... خواهد دید؟



۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۴:۰۰