دریافت
عنوان: رضا امیرخانی
حجم: 356 کیلوبایت
توضیحات: معرفی
انعطاف قانون
مرز زمینی امریکا با مکزیک در طولِ ایالتهای کالیفرنیا، آریزونا، نیومکزیکو و تگزاس نزدیک به دو برابر مرز زمینی ایران و عراق است. یک مکزیکی با ورودِ غیرقانونی از این مرزِ وسیع، و عبور از جادهی تاریخیِ الکمینو به سادهگی متوسطِ در آمد سرانهاش را پنج برابر میکند! این انگیزهی اقتصادی را البته مرزبانیِ امریکا کنترل میکند، اما حتا امریکا نیز با همهی قوت نظامی و امنیتیاش قادر به کنترل مرز نیست.
قوانینِ مدنی را بایستی با توجه به نیازهای روز منعطف تدوین کرد. در این ملک همهگان قوانین مدنی را مانندهی وحیِ الهی لایتغیر میپندارند و از آنطرف وحیِ الهی را مانندهی قوانینِ مدنی قابل انعطاف!
ایالات متحده هر چند سال (پنج تا ده سال) در یک دورهی یکماهه به صورتِ ناگهانی اعلام میکند که به همهی مهاجرانِ غیرِ قانونیِ مکزیکی ویزای کار و یا حتا اقامت میدهد. چون به نیکی میداند که راهِ مقابله با این سیلِ انسانی ساختنِ سدِ نظامی نیست. در عوض با اعطای اقامت یا ویزای قانونی خیلِ کثیری از اشتغالات سیاه را به اموری قانونی تبدیل میکند. سادهترین اتفاق گرفتنِ مالیات است از میلیونها نفر که پیش از آن به دلیلِ عدمِ ثبتِ قانونی نامشان از پرداخت مالیات معاف بودند. و البته در تحلیلی کمی عمیقتر به کاهشِ جرائم و جنایات ناشی از شفاف شدن وضعیتِ اقامت خواهیم رسید.
وقتی امری غیرِ قانونی دامنهی گستردهای پیدا کرد، بایستی قانون را جوری منعطف کرد که از توالیِ فاسدِ آن جلوگیری کند.
عرب لغات زیادی دارد برای مفهوم آرزو... امل، رجا، و در همین گروهِ معنایی، طلب، موعوده، ولع... همهی اینها رسیدنیاند. اما رغبت چیزی است که حتا رسیدنی نیز نیست و افتتاح یادمان میدهد که نه رغبت را که فراتر از رغبت را به برکت حضرتِ صاحب طلب کنیم...
افتتاح مانندهی یک رفیق مینشیند کنارِ آدمی و حرفهای آدم را هجی میکند تا عقدهای بر لسانت نباشد... دلم برای این رفیق تنگ خواهد شد... عید فطر بر همهی آنهایی که دلخوشیهاشان کوچک است مبارک باشد... قهرمانیِ پرسپولیس، عفوِ گناهان، غرفهای در بهشت، آپارتمانی در تهران... باید یکبارِ دیگر افتتاح را خواند تا دلخوشیهای آدم بزرگ شود...
وقتی میخوانی که "شکر خداوندی را که مستکبران را ضایع میکند" (الحمدلله الذی یضع المستکبرین...) دیگر نگرانِ این نمیشوی که بیخِ گوشت { آمریکا چه غلطی می کند} و میفهمی که حق داری دلخوشیهای کوچکی داشته باشی، مثلِ تعویضِ بلبرینگِ کلاچ...
«طاقت ماندن در این سرای به سر شد
حوصله و صبر ز اندازه به در شد
هر چه زدم ناله و فغان چه ثمر شد
اشک و تب و تاب و ناله جمله هدر شد
هر چه زدم ناله و فغان چه ثمر شد
هیچ نیامد نوای دلبرِ غمخوار»
اگر یک جلد کتاب بخوانید ممکن است به کتاب خواندن علاقه مند شوید.
اگر دو جلد کتاب بخوانید حتما به کتاب خواندن علاقه مند می شوید.
اگر سه جلد کتاب بخوانید به فکر فرو می روید.
اگر چهار جلد کتاب بخوانید در خلوت با خودتان حرف می زنید.
اگر پنج جلد کتاب بخوانید سیاهی ها را سفید و سفیدی ها را سیاه می بینید.
اگر شش جلد کتاب بخوانید نسبت به خیلی عقاید و نظرات بی باور میشوید و به توده های مردم و باورهایشان خشم می گیرید.
اگر هفت جلد کتاب بخوانید کم کم عقاید و نظرات جدید پیدا می کنید.
اگر هشت جلد کتاب بخوانید در مورد عقاید جدیدتان با دیگران بحث می کنید.
اگر نه جلد کتاب بخوانید در بحث ها یتان کار به مجادله می کشد.
اگر ده جلد کتاب بخوانید کم کم یاد می گیرید که با کسانی که کمتر از ده جلد کتاب خوانده اند بحث نکنید.
اگر صد جلد کتاب بخوانید دیگر با کسی بحث نمی کنید و سکوت پیشه می گیرید.
اگر هزار جلد کتاب بخوانید آن وقت است که یاد گرفته اید دیگر تحت تاثیر مکتوبات قرار نگیرید و با مهربانی در کنار دیگر مردمان زندگی می کنید و اگر کمکی از دستتان بر بیاید در حق دیگران و جامعه انجام میدهید و در فرصت مناسب سراغ کتاب هزار و یکم می روید.
https://telegram.me/motalesharif
بهمنِ ٨١ از بهمنِ ٦٠ و هجومِ عراق به تنگهی چزابه، خطرناکتر بود. تمامِ توانِ نظامیِ عراق کسرِ کوچکیِ بود از توانِ نظامیِ امروزِ امریکا. بل سادهتر بگویم، اوضاع در بهمنِ ٨١ حتا از بهمنِ ٥٧ هم نگرانکنندهتر بود. آنچه من را سر حال نگه میداشت و نگه میدارد، وضعیتِ عجیب و غریبِ مردمِ ماست که کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره باذن الله... {مومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد.}
فردای دیدار برای سفری کاری بایستی یک هفتهای به لبنان میرفتیم که رفتیم. و آنجا هم همان فئه قلیله را دیدیم که چه به روزِ اسرائیل آورده بود. جنوبِ لبنان، نزدیک مرز، کسی ویلایی ساخته بود با ایوانی رو به جنوب. صاحبش آن بالا روی ایوان، به سمتِ اسرائیل لم داده بود و با تاسف به شهرکهای یهودینشین نگاه میکرد و قلیان میکشید. از صاحبش پرسیدیم، چرا این جا در پانزده کیلومتری مرزِ اسرائیل ویلا ساختهای؟ جواب داد، برای این که به مرز نزدیک است. شگفتزده شده بودیم، دوباره پرسیدیم که: "ما هم برای همین پرسیدیم، چرا اینقدر نزدیک به مرز ویلا ساختهای؟" عاقل اندر سفیه نگاهمان کرد و به تاسف سری تکان داد. همین ... {مومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد.}
بعدتر در جلسهای کرمی گفت که آقا سفری دارند به سیستان. هفتهی آینده. دفترِ نشرِ آثارِ رهبری -مقامِ معظمش را مثلِ ما فاکتور گرفت- دوست دارد از این سفر چیزهایی را برای آینده حفظ کند. به ذهنم رسیده بود که در این گونه سفرهای رسمی، حواشی جذابتر از متن هستند. و به خلافِ نصیحتِ مرسوم به طلابِ ناشی که علیکم بالمتون لا بالحواشی، باید بپردازیم به حواشی. به نظر میرسید که کسی هم چیز بیشتری نمیخواهد، وگرنه قطعا سراغِ آدمِ پرتی مثلِ بنده نمیآمدند. صاف میرفتند و یک گزارشنویسِ رسمی میآوردند. از همانهایی که برای واحدِ مرکزیِ خبر، مطلب مینویسند.
کمی از زمین و آسمان صحبت کردیم. من از گرفتاریِ خودم گفتم و در موردِ طولِ سفر پرسیدم. جواب داد که آقا با توجه به شرایطِ منطقه و حضورِ امریکا در خلیجِ فارس تصمیم گرفته است... (خوشحال شدم، سفر کوتاه است و زود بر میگردیم، اما ادامه داد) تصمیم گرفته است سفر را طولانیتر از زمانِ سایرِ سفرها برگزار کند. مکان نزدیکِ دریای عمان است و زمان هم نزدیکِ حملهی امریکا به عراق... دیگر چیزی نمیشنیدم، فقط مثلِ بزِ اخفش سرم را تکان میدادم. در شرایطی که همهی سرانِ منطقه یا تا کمر مقابلِ امریکا تا شدهاند و یا توی دهلیزهای پیچاپیچشان قایم شدهاند، رهبر تصمیم گرفته است سفرش را طولانی کند. یادِ پیرمردِ صاحبِ ویلا افتادم... {مومن در هیچ چارچوبی نمیگنجد، این هم از رهبرشان.}