دفترچه یادداشت

دفترچه یادداشت

در کلام هر آدمی که چیزی برای دیگران بخواهد و نه برای خود، سحری هست و باطل‌السحر هم قاتی شدن این دو است. این درخواست لازم نیست درست باشد، مشروع باشد، خوب باشد، فقط لازم است که غیرِ شخصی باشد. این جزو اسبابی است که در ناموسِ خلقت به ودیعت نهاده‌اند...

۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۸:۵۰
عاشورای ظاهر و عاشورای باطن
همین فردا که عاشورا باشد در فیفث اونیو Fifth Ave در قلبِ منهتنِ نیویورک پاکستانی‌ها دسته راه می‌اندازند و زنجیر می‌زنند. چنان مراسم پرشوری دارند که نگو و نپرس. همه با لباس‌های بلندِ محلی و شلوارهای سپید. نه گمان ببری که سنتِ تازه‌ای است‍؛ که هر سال روزِ عاشورا همین برنامه هست. دسته راه می‌افتد و سینه می‌زند و ان-وای- پی-دی NYPD (New York Police Dep.) هم با اسب و تفنگ و کلی تشکیلات از این دسته مراقبت می‌کند. 

همه‌ی این جماعت شهروندانِ مطیعی هستند برای دولتِ ایالاتِ متحده. سرِ سال به لطف یا به قهر، مالیات‌شان را به خزانه‌داری می‌پردازند و خزانه‌داری هم سرِ صبر سهمِ اسرائیل و تفنگ‌دارانِ عراق و حتا منافقانِ ما را سوا می‌کند و البته درصدی را نیزِ صرفِ عمرانِ کشورش می‌کند. همه‌ی این عزاداران که امروز از سینه‌هاشان خون می‌چکد، فردا سرِ کار می‌روند و چرخِ ملتِ ملت‌ها را می‌چرخانند تا خونِ ملت‌ها را در شیشه کند...

این ظاهرِ عاشورا است... این ظاهر هیچ کسی را اندیش‌ناک نمی‌کند. برای همین است که "نیویورک پلیس دپارتمنت" هم از آن حمایت می‌کند.

چه دیده بود آن پیرمردِ روشن‌بین که ده سال پایش را از جماران بیرون نگذاشت اما فهمید که اسلام را بایستی به دو شعبه تقسیم کرد... شعبه‌ی ظاهر و شعبه‌ی باطن. حضرتش چیزِ دیگری می‌گفت، اسلامِ امریکایی و اسلامِ نابِ محمدی...
***
چند گویی که بود خواجه مسلمان یا نیست
در اُحد هر که ز احمد نبود، سفیانی است
*استاد معلم دامغانی
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۱۸

با این که رباب آدم بزرگ است، اما هنوز هم دارد گهواره‌ی خالی را تکان می‌دهد. گاهی وقت‌ها مثلِ عروسک‌بازیِ ما با خودش حرف هم می‌زند. انگار واقعا خیال می‌کند که علیِ کوچکش توی گهواره خوابیده است. هیچ کسی هم هیچ چیزی به او نمی‌گوید. اگر ما، بچه‌های کوچک، مشغولِ عروسک‌بازی بودیم، شاید فاطمه دعوامان می‌کرد، اما رباب آدم بزرگ است، برای همین کسی به او چیزی نمی‌گوید. "علی که توی گهواره نیست. من خودم از توی سوراخ پرده‌ی خیمه دیدمش، روی دست‌های اباعبدالله خواب خواب بود..."

۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۰

خلأِ لحظه

«شما مربّی عزیز، شما که در کتابخانه با کودک مواجه میشوید، شما که قصّه میگویید، شما که کتاب میفرستید، شما که کتاب میخوانید و شما که در کار هنری و آفرینش هنری خودتان، آن کودک را مخاطب قرار میدهید، بدانید که الان درست روی نقطه‌ی اصلی و اساسی حرکت میکنید. شما درست آن کاری را که باید انجام گیرد انجام میدهید. آن کسی میتواند از کار خود، شاد و خشنود و از رضای الهی خاطرجمع باشد که خلأِ لحظه را پر کند. خلأِ لحظه این است و شما این خلأ را پُر میکنید.»۱۳۷۷/۲/۲۳

۲۳ مرداد ۹۵ ، ۱۲:۰۵

دیگرگونه شیری

1
و ماهِ آسمان‌ها را در زمین عباس می‌نامیدند...
2
“نفرین‌تان باد! دیگر از چه می‌هراسید؟ آیا او را دستی است در بدن که از ضربت شمشیرش می‌گریزید؟ چرا کار تمام نمی‌شود...”
کسانی به پاسخِ ابنِ سعد بر می‌آیند.
- در نگاهش چیزی هست، جرات‌کش. ما را جگری نیست تا به سمتش حمله بریم.
 
ابنِ سعد، نفرین را به آفرین بدل می‌کند و حوالتِ صلتی به حرمله بن کاهل که دو زانو نشسته است و نشانه می‌رود. کمان‌دار هماره برای به‌تر نشانه رفتن به هدف نزدیک می‌شود، اما این‌بار پساپس عقب می‌رود.
 
- ابنِ سعد! حالا که نمی‌توانم به نگاهش چشم بدوزم، چونان به تیرش بدوزم؟
3
العین بالعین... و این است قصاص چشمِ خون‌ریزی که عمری از آن تیر محبت بر چشمِ دلِ بنی‌هاشم نشسته بود.حضرت عباس
۲۰ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۴۹